تبليغاتX
فصل شکفتن




















فصل شکفتن

دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

همه ما فرشتگانی یک بال هستیم تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که

در آغوش یکدیگر باشیم

نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 2:22 توسط انسیه| |

هوس کرده ام  رنگ کنم

تو را

سفید

آبی

سفید

پر ازآبی راه راه................




نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 0:2 توسط انسیه| |

عشق تنها سهم مرغ عشق نیست

می توان عاشق شد

وگنجشک زیست .............



نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 1:55 توسط انسیه| |

آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پرازشهاب می شود

توآمدی زدورها ودورها

زسرزمین عطر ها ونورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها،زابرها،بلورها

مراببر امید دلنواز من

ببر به شعر ها وشورها

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چودور بود پیش ازاین زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

 صدای تو

 صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان،به بیکران،به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرابپیچ درحریر بوسه ات

مرابخواه درشبان دیرپا

مرا دگررها مکن

مراازاین ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان تو

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی وآفتاب می شود

                                         *فروغ  فرخزاد*                           

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 0:45 توسط انسیه| |

 

با کسی سخن نگفته ام

گونه هایم اما

روز به روز بیشتررنگ می بازد

همه می پرسند

 تو را چه می شود؟

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 1:58 توسط انسیه| |

پاییز

فصل مناسبی است

........................جان می دهد برای


نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 17:57 توسط انسیه| |

کسی نمی بیند

گیسوان مواج جلبک را

درعمق چرخاب

وشوق را

که دراعماق قلب من موج می زند

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 14:11 توسط انسیه| |

هر بامداد امید دارم

میخک هایی که جلو خانه ام کاشته ام

به گل بنشیند

تا درشمیم آنهاتو رابازیابم

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 14:9 توسط انسیه| |

 

دوست دارم مثل یه بچه فقیری باشم که نون خشکیده تو دستش رو

با همبازیش قسمت میکنه نه مثل کسایی که برای مال دنیا

محبت و انسانیت و عشقشون رو میفروشن

دوست دارم اونقدر سبک و خالی از گناه باشم

مثل یه پرنده که همیشه توی آسموناست

مثل یه پرنده که آسمون رو خونه خودش میدونه

دوست دارم مثل یه پرنده مهاجر همیشه توی سفر باشم دوست دارم همه

دنیا زیر پام باشه دوست ندارم خونه ای بالای سرم باشه

دوست ندارم پرنده ای رو توی قفسی زندونی کنم وبراش دونه بریزم

و احساس کنم که به من مدیونه و باید برام آواز بخونه

درسته که بهش دونه میدم و سیرش میکنم

اما عوضش آزادیش رو ازش گرفتم........

دوست دارم شکفتن غنچه های بنفشه توی باغچمو نگاه کنم

سردی و طراوت صبح رو حس کنم

دوست دارم هر روز صبح طلوع خورشید رو نگاه کنم

اما چقدر غمگین کننده است وقتی غروب میشه و چشام

به یه خطی توی آسمون خیره میشه که خورشید پشتش گم میشه

چقدر غمگین کننده است وقتی غروب رو تنهای تنها میبینم

وقتی که اون لحظه کنارم نیستی تو رو مثل اون غروبی میبینم که داری

توی آسمون تنهاییهام گم میشی ومحو میشی

میری و با رفتنت سیاهی و سکوت آسمونم رو پر غم میکنه

چقدر سوزنده است غم نبودن تو همیشه خالیه جای خالی تو

دوست دارم مثل یه موج پر از غرور باشم

اما وقتی که به ساحل میرسه آروم میگیره و میمیره

دوست دارم توی دستای مهربونت برای همیشه آروم بگیرم و بمیرم

دوست دارم ساده ساده باشم هرچند اگه به سادگیم بخندند

دوست دارم دلمو بشکنن اما دل کسی رو نشکونم

دوست دارم یه مسافر باشم اما نه یه مسافر تنها

دوست دارم یه همسفر مهربون داشته باشم مثل تو

دوست دارم یه دشت پرا از شقایق داشته باشم

یه دشتی که منو تو توش تنهای تنها باشیم

 دوتا دستت رو بگیرم و وسط یه عالمه شقایق با هم بچرخیم

اونقدر بچرخیم و بچرخیم که دنیا رو بچرخونیم

دوست دارم پامو توی تنهایی هات بزارم

دوست دارم توی خیالت پرسه بزنم و ببینم کجای رویاهات دارم قدم میزارم

دوست دارم دنیام رو خودم بسازم دوست دارم برای خودم زندگی کنم

دوست دارم آزاد آزاد باشم آزاد زندگی کنم و آزاد بمیرم

دوست دارم حتی موقع مردنم عاشق عشق تو باشم

وقتی قلبم آخرین ضربانش رو میزنه یادش نره

تک تک ضربانش رو با چه امیدی میزد

دوست دارم مال تو باشم !!!

کاش ای کاش که مال تو باشم!!!!!!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 15:5 توسط انسیه| |

کاش  

 

کاش امشب خسته نبودم ... 

 

کاش می توانستم  دور از خواب و در تنهایی       می نبشتم .... 

 

قلم را تکیه گاه دستانم می کردم و 

 

سر مشق های بی رحم زندگی را در لطافت واژه های سپید ، عطوفتی می بخشیدم ... 

 

 

کاش امشب خسته نبودم ... 

 

کاش می توانستم چشمانم را باز نگه دارم 

 

تا سپیده را ، در چشمان تو ، طلوع کنم ......... 

 

 

امشب 

 

خسته ام .... 

 

و پایان روز را 

 

آتش می کشم و دود میکنم    تا خموشیه چشمانم ....

نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 2:52 توسط انسیه| |


Design By : Night Skin