تبليغاتX
فصل شکفتن




















فصل شکفتن

دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت 14:46 توسط انسیه| |

زندگی

 

شب آرامی بود،می روم درایوان تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی دردست گل لبخندی چید

هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد آمد آنجا لب پاشویه نشست

پدرم دفترشعری آورد،تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، ومرابرد،به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی راز بزرگی است که درما جاری است

زندگی،فاصله آمدن ورفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی آبتنی کردن درحوضچه اکنون است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما درکف این رود به دنبال چه می گردد؟

 هیچ .............

زندگی،وزن نگاهی است که درخاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تورا خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

 فردایی است که نخواهد آمد

تو نه دردیروزی ونه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی تو با امید است

زندگی یاد غریبی است که در حافظه خاک

بجا می ماند

زندگی،سبزترین آیه دراندیشه برگ

زندگی،خاطره دریایی یک قطره درآرامش رود

زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه درباور بذر

زندگی،باور دریاست دراندیشه ماهی درتنگ

زندگی،ترجمه روشن خاک است درآیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی،پنجرهای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی باماست

آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت باماست

فرصت بازی این پنجره رادریابیم

درنبندیم به نور،درنبندیم به آرامش پرمهر نسیم

پرده ازساحت دل برگیریم

روبه این پنجره باشوق سلامی  بکنیم

زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من،وزن رضایت مندی است

زندگی شایدآن لبخندی ست که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت

زندگی خاطره آمن ورفتن ماست

لحظه آمدن ورفتن ما تنهایی ست

من دلم میخواهد

قدر این خاطره رادریابم*

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت 14:45 توسط انسیه| |




دیروز درشهر من باران بارید درشهر تاریخها وخاطرههادرشهر زنده رود من

باران بارید بارانی که با خودش شست تمام ناپاکی هارا تمام زشتی هارا

وهدیه کرد به من به تک تک عزیزانم عشق را طراوت را وسرزندگی را

ومن امروز درکنار آب زیبای زنده رود قدم زدم ولذت بردم از این همه

زندگی وهمراه مرغان دریایی شادی کردم زندگی کردم ونفس کشیدم

هوای تازه باران پاییزی را

ومن امروز شاد شاد شادم و آنقدرانرژی گرفته ام که می توانم تا هرکجا که باشد بدوم چرخ بزنم ونفس بکشم





نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 21:41 توسط انسیه| |

من نمی دانم چیست؟

    

تاروپودی که منش می نامم

 

مرگ من نیز شبیه است به تجوید حیات

 

پوست می اندازم باز قد می کشم از تابش گرمای صدات

 

هر کجا ختم شوم با تومی آغازم

 

درمن آوای تو موجی است روان

 

گاه بر می خیزد به دلم سر زده سر می کوبد

 

می نشیند یک دم

 

 نفس ثانیه هارا  به تومی آمیزد

 

در نگاهم شوقی است همچو فواره که دستان تو را می جوید

 

اوج می گیرد باز وفرو میریزد

 

خواب حتی اگراز پنجره بسته بیداری من سایه اندازد بر چشمم گاه

 

درمن آوای تو با هرنفسی بیدار است

 

اولین لحظه بیداری نیز

 

 از صدای تو تپش های تنم سرشار است

 

هرچه باشد نامت

 

 

هر چه باشد نامم

 

 

 با تو می آغازم به تو می انجامم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت 16:30 توسط انسیه| |

هدیه خوب خدا

دل خوش نزدیک است!

باورش کن وبگو!

داد بزن

آی ای مردم شهر دل خوش نزدیک است

واگر شاعر بارن وطبیعت پرسید:"دل خوش سیری چند!؟"

دست در دست شعورش بدهیم

ونشانش بدهیم " دل خوش یعنی که:

پدرت امشب هم به سلامت برگشت!

وقت صبحانه خدا،

از سرسفره مهر ،لقمه عشق به مادر می داد،

دل خوش یعنی که:

خواهرت مثل تو خوشبختی را، ازلب پنجره آویزان کرد،

یا همین کودک دیروز پریروز خیال ،مرد امروز نگاهت شده است،

که تو راه درازاز دل ابر امید، از خدا هدیه گرفتی وسپس،

شکر آن یادت رفت:

دل خوش چشمانی است

که درانبوه هر غصه وغم

آن یکی لحظه شیرینش را

از سرشوق وشعف، می چیند

دل خوش نزدیک است!

دل خوش یعنی که:

مثل هرصبح بهار ازدل شبزده وسرد غروب

برسر باغچه قلب همه

گرم وشیرین وپراز عشق ،بتابیم وسلامی بدهیم

تا دل بسته هردانه مهر ،باحضور من و تو

تا خود سبز خدا رشد کند

دل خوش نزدیک است!

باورش کن!

 وبگو داد بزنِِ، آی ای مردم شهر،

دل خوش نزدیک است.....................

                                    "مهین رضوانی فرد"

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت 12:25 توسط انسیه| |



آخرین جرعه این جام

همه می پرسند :

چیست درزمزمه مبهم آب؟

چیست درهمهمه دلکش برگ؟

چیست دربازی آن ابر سپید؟

روی این آبی ارام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست درکو شش بی حاصل موج؟

چیست درخنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات ومبهوت به آن می نگری؟!

-نه به ابر

- نه به آب

-نه به برگ

- نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوتذ ها

نه به این آتش سوزنده که لغزنده به جام

من به این جمله نمی اندیشم.

من، مناجات درختان راه نگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،

صحبت چچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی رادرگندم زار،

گردش رنگ وطراوت را درگونه گل،

 

همه را می شنوم می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

 

به تو می اندیشم

 

ای سراپا خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این راتنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها توبخند

اینک ای من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن ازآن موی دراز

 

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را توبگو

                                  قصه ابرهوارا تو بخوان

توبمان با من تنها تو بمان

 دردل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

 

آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش

                                                                       "فریدون مشیری"

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 23:44 توسط انسیه| |

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 2:4 توسط انسیه| |




باران ادامه داشت

و شیشه های پنجره را پرده یی بخار

تاریک کرده بود

آب از شکاف سقف

در طشت می چکید

دو قطره پشت هم در سطح آب

حباب ساخت

اما عمری نداشت این حباب من









نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 17:23 توسط انسیه| |

تشنه تر ازبرگ

در برهوت زمین

چو باد

دویدم.

خسته تر از سنگ

عاقبت از پای

ماندم و

ازخار وخاره طعنه شنیدم.

قلب همه ابر ها به گریه خریدم

درتب غم های بیکرانه ام ز دور

چشمه نوری-چو آفتاب-درخشید

گوهر مهتاب بود ودختر خورشید.

"فریدون مشیری"

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 0:26 توسط انسیه| |

فرصتی بخواهید

تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
نان گرم آماده است
ولی
شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
بگذارید
ما

شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ


دوست داریم                                      "احمد رضا احمدی"


نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 17:0 توسط انسیه| |


Design By : Night Skin